+ همیشه دوست داشتم مخاطب خاص باشم

این نوشته دوست عزیزم سامه است ولی شما فکر کن خودم نوشتم چون دقیقا دلخواسته های همیشگی خودمه

( چون لینک فیلتره بعد یه مدت برش میدارم تا وبلاگم فیلتر نشه )

 

خوب که نگاه میکنم میبینم هیچ وقت هیچ کس را نداشتم که برایم بنویسد هیچ کس توى نت هایش توى خاطراتش توى تنهایی هایش توى دلتنگی هایش ،عاشقانه هایش ،غم هایش ،غربت هایش براى من ننوشت ، هیج کس نیومد بگه هى فلانى این نوشته یکمش براى توست ، این دو خط اشاره به اون روزم با توست، این خاطره ها به یاد توست، این شعر براى توست ،این عکس به یاد توست، این دلخورى ها که نوشتم براى نبودن توست براى دورى تو براى تنهایى توست 

برعکس من ،همیشه نوشتم براى همه از همه چیز نوشتم از عاشقانه ها از دلتنگى ها از دلخوریها از نبودن ها از بودن ها من حتى براى عذر خواهى نوشتم به بابا به مامان به اونى که دوسش داشتم به اونى که میخواستم دوسم داشته باشه به اونى که دیگه دوسش نداشتم به همه از همه چیز نوشتم .
من همه جا نوشتم روى کاغذ روى دیوار روى وبلاگ روى دلم نوشتم نوشتم نوشتم ... گاهى خونده نشد گاهى دیده نشد گاهى فهمیده نشد
همیشه دلم میخواست یکى باشه یه جایى یواشکى از من بنویسه بعد من یواشکى برم و یواشکى هاش رو بخونم یواشکى دلم غنج بره یواشکى دلخور شم یواشکى شک کنم یواشکى اشک بریزم قربون صدقه برم همیشه دلم خواسته یکى یه لینک بفرسته بگه این ُ بخون بعد بگم اینا واسه منه؟ بگه عه فهمیدى؟ اوهوم واسه تو بودن بعد من هى برم لابلاى باقى نوشته ها دنبال خودم بگردم ... 
دنبال نوشته هایى براى خودم بگردم براى خود خودم. حتى چیزایى بى ربط رو به خودم ربط بدم بگم عى واى اینم واسه من بوده .. 

من باز هم مینویسم براى تو براى اون براى همه مینویسم اما از این به بعد بیشتر براى خودم مینویسم از تو به خودم از خودم به خودم از عالم و آدم به خودم مینویسم . به خودم هى فلانى که پاى کامبیوترى هى دختر که پشت میز قوز کردى ، هى دختر بغض نکن هى اخمالو خانم خط میفته رو پیشونیت اخمات ُ وا کن .. به خودم مینویسم به تلافى تمام نامه هایى که بهم نوشته نشد

نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
    نظرات()   لينک

+ به ظاهر دوست

یه زمانی یکی بود تو زندگیم فکر می‌کردم دوسته هر وقت می‌خواست با دوست پسرش بره بیرون من و با خودش می‌برد. تلفن نداشت پیغاماش و می‌داد من به دوست پسرش بدم و کلی ساعت‌ها و روزهای دخترونه با هم داشتیم تا اینکه بعد دوسال دوستی یه شب از زبون یکی دیگه شنیدم که داره ازدواج می‌کنه (پسره فامیل درجه یکم بود) گریه‌ام گرفت اون شب و هیچ وقت فراموش نمی‌کنم از همون شب فهمیدم این ادم دوست نیست و من فقط به صرف فامیل اون پسر بودن براش حکم یه بلیط و داشتم که اجازه می‌داد رابطه‌اش راحت‌تر پیش بره.
بعد از ازدواجش به کل یادش رفت من هم یه روزی وجود داشتم با دوستای شوهرش خوش بود همونایی که تو دوران دوستی برای اینکه ببینتشون من و هم با خودشون می‌برد اما الان دیگه نیازی به من نبود  با اینکه میدونست منم چقدر جمعشون و دوست دارم ولی من و پرت کرد به یه فاصله دور.

ده سال فامیل نزدیکمون شد ولی من به یاد ندارم شام یا ناهاری من و از قبل دعوت کرده باشه یا حتی وقتی مهمونی داشت که تمام دوستای مشترکمون دعوت باشن من و هم دعوت کرده باشه عوضش هر وقت تنها بود زنگ می‌زد حوصله‌ام سر رفت پاشو بیا اینجا اگه می‌گفتم مثلا الان ۳ بعداز ظهره بذار دیر‌تر ناراحت می‌شد و می‌گفت همین الان بیا اگه نه نمی‌خواد بیای و من کوتاه می‌اومدم و می‌رفتم یا زنگ می‌زد که مهمون دارم قبلش بیا پیشم حوصله تنهایی کار کردن ندارم یا حالم خوب نیست بیا پیشم باش یا زنگ می‌زد و ساعت‌ها از دوستیش با دوستای وبلاگیش برام می‌گفت و یا از مشکلات زندگی زن و شوهریش و همیشه بهم می‌گفت تو دوستمی فامیل شوهرم نیستی و من خداییش با اینکه می‌دونستم همیشه تو تنهایی‌ها و بی‌کسی هاش یاد من می‌افته و خوشی هاش با دیگرانه اما هیچ وقت بهش نه نمی‌گفتم چون دلم نمی‌اومد همیشه فکر می‌کردم این همه غصه داره، مریضی داره که واقعا هر آدمی داشت از پا در می‌اومد و همه اینا باعث می‌شد به روی خودم نیارم که حس بدی دارم از اینکه من و تو لحظه‌های خوشیش نمی‌خواد و با این وجود همیشه غصه اشو می‌خوردم و نگرانش بودم

 تا اینکه مشکلشون به جایی رسید که طلاق گرفت و بعد اون هم من پیش هر کس رسیدم ازش دفاع کردم اما اون به محض طلاق من و از لیست دوستاش حذف کرد بعد یه نامه بلند بالا برام نوشت که فضولی نکنم که دهنم و ببندم که گم شم از زندگیش بیرون و درباره زندگیش حرف نزنم بعد هم رفت پی زندگیش و من موندم با چشمانی متعجب از حقارت و سخیف بودن بعضی ادم‌ها که چطور اینقدر بینمکن چطور اینقدر ادبیات پایینی دارن چطور از دیگران تا براشون سود دارن استفاده می‌کنن و موقع استفاده نداشتن می‌ندازنشون دور فکر می‌کنن خیلی زرنگن فکر می‌کنن دیگران خرن و نمی‌فهمن نه گاهی آدم‌ها از روی منش و تربیت و فرهنگ خودشون باهاتون رفتار می‌کنن. یادم میاد یک هفته قبل طلاقش بهم می‌گفت خیالم راحته که تو هستی می‌دونم از من دفاع می‌کنی چون همه چی رو میدونی چی شد یک دفعه من شدم فضول یا اینکه هیچی نمی‌دونم و باید دهنم و ببندم نمی‌دونم. گاهی لجم می‌گیره که بعد رفتنش چطور تو روی نزدیک‌ترین اقوامم واستادم و ازش دفاع کردم اما اون آدم.... البته با این همه دلخوری هنوزم اگه کسی چیزی بگه من بازم حقیقت و می‌گم من بازم جایی که حق با اون باشه ازش دفاع می‌کنم چون من این طوری تربیت شدم و اون، اون طوری اعمال هر کس نشانه شخصیت اون آدمه مخصوصا وقتی تو سختی یا تو فشاره.

این چند روز که خوش‌ترین روزهای زندگیم بود هر وقت با «ف» می‌رفتم خرید بغض می‌کردم دیگه «ف» هم کلافه شده بود همش نگران همین آدم بودم که چطوری می‌خواد با خبر جدیدی که پیش اومده مواجه شه و همش خودم و جای اون می‌ذاشتم و غصه می‌خوردم اونقدر غصه شو داشتم که روزای خوش خودم و نفهمیدم اما اون در عوض مرهمی که میخواستم رو دلش بذارم چطوری با من بر خورد کرد بماند!!! دیگران وقتی حالم و بغضم و برای اون می‌دیدن فقط دعوام می‌کردن که برای چی برای یه همچین آدمی که این همه بهت توهین می‌کنه و نگرانی و دوستیت و نمی‌خواد نگرانی؟ ولی مگه می‌شد ده سال و به این راحتی فراموش کرد اون نمی‌فهمه اون عصبانیه اون تحت فشاره من که می‌فهمیدم؟؟؟؟ ولی دیروز  با خوندن کامنت های بی‌ادبانه‌ای که برام گذاشت تصمیم گرفتم اینکارو بکنم. جای من، حتی یک ذره از من تو دنیای تنگ و تاریک و بی‌عاطفه همچین آدمی نیست. دیگه نیست

 


نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
    نظرات()   لينک

+ کشف های تازه =D

اقا که خطبه محرمیت و خوند  بهش میگم راستی "ف"  تو لیسانس و فوق لیسانس دقیقا چه رشته ای خوندی؟
"ف" یه نگاه به من میکنه یه نگاه به دوربین و با تعجب میگه :یعنی تاحالا نمیدونستی؟ میگم نه دقیقا بعد دو تا رشته میگم که تفاوتش با رشته اون در حد کاشی فروش و سیب زمینی فروش بود :))))
بعد میگم اینم برا این پرسیدم که چند روز پیش ندا ازم پرسید من نمیدونستم بعد بهم گفت خنگِ ابله تو که دقیقا نمیدونی چی خونده پس چطوری داری باهاش ازدواج میکنی ؟؟؟؟
گفتم نمیدونم فکر کنم یه جادویی چیزی خونده من اصلا جز همین مشکل بینمون و محاسنش به هیچ چیز دیگه اش توجه نکردم

--------------------------------


این که خوبه یه چیز دیگه هم تعریف کنم دور هم بخندیم امشب یعنی همین الان ساعت 1 نیمه شب چهارشنبه 14 شهریور 4 شب بعد از نامزدیمون داشتیم با داداش بزرگه " ف" و میرسوندیم خونشون یه هو برگشتم گفتم راستی "ف" شغل تو دقیقا تو شرکتی که کار میکنی چیه !!!!!
داداش بزرگه برگشت یه نگاه به من کرد "ف" هم که زل زد به جاده بعد هر دوشون گفتن الان داری راست میگی ؟؟؟ گفتم خب اره مگه چیه؟ یه چیزایی میدونم اما کسی میپرسه نمیدونم شغلت دقیقا چیه فقط میدونم اونجا کار میکنی
برگشته میگه خب من که صادق بودم باهات گفتم تو کجا کار میکنم الان اعتراف میکنم که شغلم آبدارچیه
گفتم  بزن کنار داماد و پیاده کنیم این به درد ما نمیخوره نیشخند
بعد به داداشم گفتم یاد بگیر برو ببین پیش کدوم رمالی چیزی رفته دعا گرفته اینطوری عقل و دل و چشم من و جادو کرده که تنها چیزی که به چشمم اومد همون مشکل اعتقادیمون بود و بقیه رو اصلا وقت نکردم نگاه کنم که یه هفته بعد ازدواج هنوز شغلش وازش نپرسیدم نیشخند

 

 

نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
    نظرات()   لينک

+ شبی متفاوت تو زندگی من و گذر از اخرین روزهای مجردی

پنجشنبه 7 شهریور 92

اول تیر ماه بود که با دوستا  برای "ف" تولد گرفتیم و همون شب بود که تصمیم گرفتم به این همه دوست داشتن و چشم های مشتاقش یه فرصت بدم از بس که تو این مدت همه از محاسنش برام گفتن و خودم به چشم خوبی ها و علاقه اش و نسبت به خودم دیدم اما تا همین دیشب دو ماه سختی رو گذروندم مشکلی داشتیم که به نظر حل نشدنی می اومد و همین مشکل باعث شد من علاقه ام بهش شکل بگیره و علاقه اون به من چند برابر بشه اما با این حال مشکل حل نشدنی باقی مونده بود تا اینکه به اجبار به مشهد دعوت شد نور امیدی به قلبم اومد مطمئن شدم امام رضا میخواد این مشکل و حل کنه اما از اونجایی که اعتقاداتمون متفاوت بود اون تصوری از این سفر و توسل من به امام رضا نداشت اما قبول کرد برای خاطر دل من بره و سه شب رفت خدمت اقا. برامون  روزای سختی بود چون قرار بود اگه چیزی نشد جدا شیم. سه شب گذشت و هیچ اتفاقی نیافتاد از مشهد برگشت  دلم خیلی شکست فکر نمیکردم بعد ماه رحمت خدا و اون همه دعا و توسل به امام رضا ناامید از در خونش ما رو برگردونه خیلی ناراحت و ناامید بودم داشتیم تقریبا جدا میشدیم اما بقیه گفتن یه چند روز صبر کنید محاله امام رضا کسی رو که اینجور بهش متوسل شده دست خالی برگردونه و واقعا هم همینطور شد به 7 روز نکشید که نشونه ها یکی یکی از راه رسیدن . باورهای محکم ده ساله ظرف چند روز یکی یکی تغییر کردن و من به چشم خودم تغییر ادم مقابلم و میدیدم و حس میکردم آدمی که تا قبل سفرش به مشهد حاضر بود همه کاری تو دنیا برای من بکنه و حتی از تصور از دست دادنم ساعت ها اشک بریزه اما نمیتونست چیزی رو که سده راهمونه رو تغییر بده الان تا این حد در قلبش به روی خیلی چیزا باز شده و .... و این طوری شد که من معجزه امام رضا رو تو زندگیم دیدم 

امشب اومدن خواستگاری ولی من تو این دو ماه اینقدر درحال حل این مشکل و توسل و مطالعه و تحقیق و این حرفا بودم که واقعا هنوز درست و حسابی نتونستم درباره خود این آدم خوب فکر کنم و امشب هر چی نگاش میکردم کمتر باورم میشد که قراره باهاش ازدواج کنم اما مهربونی توی چشماها و کاراش هست که دلگرمم میکنه و هیجانش از با من بودن قلب آروم من و به هیجان میاره و آرامشی که از کنار من بودن داره من و هم آروم میکنه  امیدوارم "ف" همون گمشده ای باشه که این همه سال منتظرش بودم .امیدوارم

نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: خاطراتم
    نظرات()   لينک

+ پدر و علاقه عجبیش به هر چیزی که اسمش باشه شیء بیجان

شنبه 11 مرداد

از صبح که بیدار شدم دیدم مادر نشسته جلوی کمد ظرفا وهی داره یه چیز رو میاره بیرون یه چیز رو میذاره تو. دیشب مهمون داشتیم برای همین فکر کردم داره ظرفا رو بر میگردونه سرجاشون. بعد متوجه شدم نه داره یه چیزایی رو از کمد میاره بیرون. صدام کرد و گفت: قلم ما خیلی وقته از این بشقاب‌ها و استکان‌ها و نعلبکی‌ها استفاده نمی‌کنیم، بیا بشوریمشون و بدیمشون بیرون هم جامون باز میشه، هم یه بنده خدایی از اینا استفاده می‌کنه. همشون، نو و دست نخورده‌ان. گفتم: باشه در حین شستن یه چند تا نعلبکی و پیشدستی برای مصرف تو خونه برداشتیم و بقیه رو شستیم و خشک کردیم و چیدیم رو میز که ببریم بدیم به یه جایی.

 بعد تا ظهر من هی می‌اومد یه چیز از توی آشپزخونه بردارم می‌دیم یه تیکه از این ظرفا کم شده. اولش فکر کردم دارم توهم میزنم بعد که یه بار نشسته بودم رو میز و داشتم با مادر حرف میزدم دیدم بابا بی سرو صدا اومد و موقع رفتن یواش یه چیز و با خودش برد!!!! بلــــــــــــــه مظنون مورد نظر پیدا شد از اونجایی که بابا دلبستگی شدیدی به هر چیزی که فقط برای یه بار تو زندگیش بیاد داره برای همین نمیتونه واقعا از هیچ چیز دل بکنه خلاصه که تا ظهر تقریبا تمام اون ظرف ها از رو میز محو شد انگار که ورد جادوگری خونده باشن. میگم: آخه پدر من اینا رو میخوای چیکار کنی؟ میگه: تو عقلت نمیرسه اینا همش عتیقه میشه. میگم: مگه تو اون موقع هستی که عتیقه شدنشون و ببینی؟ میگه: نه ولی یه روزی عتیقه میشن. میگم: خب تو خونه یکی دیگه عتیقه بشن تو که در هر صورت نیستی تا ببینی، پس مکان عتیقه شدنش برای تو چه فرقی میکنه؟ میگه نه تو عقلت نمیرسه بعد هم همشون و برد برای ده نسل بعد یه جوری یه جایی جاساز کرد که ما هنوز نفهمیدیم کجا گذاشته و چند تا استکان و که نمیدونم چرا نخواست عتیقه‌شون کنه رو برای خالی نبودن عریضه باقی گذاشت.

 به مادر میگم این دفعه یادمون باشه وقتی نیست عملیات پاکسازی و انجام بدیم دقیقا مثل چند سال پیش(پاراگراف دوم یه ماجرای تصاحب اموال در نبودن اقای پدر )، درسته بعدش یه چند روزی افسرده میشه و دل ما رو خون میکنه اما بالاخره یادش میره. واقعا نمیدونم چرا پدر اینقدر به لوازم قدیمی علاقه داره حتی اگه نبینتشون، حتی اگه هیچ وقت مصرفشون نکنه، دوست داره گوشه انبار خونش داشته باشتشون. من خودم کمی این طوری هستم اما دیگه نه برای هر چیزی و نه تا این حدابرو

 

نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢
    نظرات()   لينک

+ منم دوست دارم عاشقت بشم مرد خوب

چقدر دلم می خواهد معشوق مردی باشم که لبخندش وسیع و مهربان باشد و آغوشش بوی خودش را بدهد، مردی که بی هوا بیاید و بگوید موافقی جمع کنیم و به سفر برویم و من هیجان زده ذوق کنم و بپرم بغلش، گاهی نیمه شب هوس خیابان گردی کند و برایم سعدی بخواند و دستانش بزرگ باشد و آدمها را دوست داشته باشد و بر سر بچه ها دست بکشد و مهربان بغلشان کند و از زنها نترسد که شیطانند و گولش می زنند، که خودش را قبول داشته باشد و برایم دامن های پرچین گلدار و لیوان های خوشگل بخرد و کیف کند وقتی میوه می خورد و داستان بخواند و بتواند همیشه با یک دست رانندگی کند و دستپختم را دوست داشته باشد و در چشمم غرق شود و لباسهایم را بو کند و مادرش را دوست داشته باشد و از خودش برایم بگوید که بلد باشد حرف بزند و مرا وقتی گریه می کنم بخنداند و دوستت دارم هایش وجودم را پر کند
من عاشق این مرد خواهم بود.

نویسنده مینا غلامپور
از صفحه کافی کتاب
نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢
    نظرات()   لينک

+ ریدر جدید من

بچه ها  اگه بعد گوگل ریدر نتونستین فید خوانی پیدا کنید که نیازهاتون و برطرف کنه   http://reader.aol.com   رو بهتون پیشنهاد میکنم خودم از فیدلی استفاده میکردم تا اینکه دوستم این و بهم پیشنهاد کرد عین خود گوگل ریدره

برای مشترک شدن وارد صفحه اش بشین رو گزینه sign in کلیک کنید بعد نمیخواد برای خودتون اکانت بسازید رو گزینه گوگل کلیک کنید ازتون میخواد اجازه بدید اطلاعاتتون به اینجا بیاد فقط باید یه ایمیل بدید که براتون پیغام بفرسته و بهتون اجازه ورود بده همین یعنی بعد ثبت نام چند ساعت یا کمتر طول میکشه تا بهتون اجازه ورود بده بعد دیگه کاری نداره و تمومه در ضمن گاهی شاید برای باز شدنش مجبور شید چند بار صفحه رو رفرش کنید .ولی خیلی خیلی شبیه ریدر قبلیه و کار باهاش خیلی اسونه امیدوارم به دردتون بخوره

 

نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢
    نظرات()   لينک

+ درد و دل های یک زن تنها

مشاهده یادداشت خصوصی

نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
    نظرات()   لينک

+ فاصله یه حرف ساده است بین بودن و نبودن

تو این چند وقت به دوستیش خیلی عادت کردم. هر وقت بهش احتیاج باشه هست، خیلی صبور و مهربونه هر کاری ازش بربیاد دریغ نمی‌کنه. حسم بهش مثل دوستیه که خیلی وقته باهاش دوستم اما گویا خودش داره اذیت می‌شه اون چیز دیگه‌ای از این دوستی می‌خواد که خودش هم می‌دونه با توجه به وضعیت اقتصادی و تفاوت‌های دیگه‌مون امکان پذیر نیست و برای همین بین رفتن و موندن مردد شده. من هم کاری نمی‌تونم بکنم جز اینکه‌ تونستم بهش بگم هر تصمیمی بگیری من قبول می‌کنم و بهش احترام می‌ذارم، اما می‌دونم که حذف شدنش برام راحت نیست. دوست خیلی خوبی بود برام و فکر نمی‌کردم به این زودی ممکنه این دوستی تموم شه، اما اگه نتونه مدیریت کنه فقط زجر می‌کشه و من دلم نمی‌خواد یه آدم به این خوبی به خاطر من زجر بکشه.

حالا قرار شده حداقل تا یه ماه دیگه تصمیم بگیره که بره یا بمونه و مدیریت کنه. می‌گفت: قبلا تو زندگیم این کار و کردم، اما الان تو آستانه 34 سالگی فکر می‌کنم دیگه انرژی‌شو ندارم. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم کار آسونی نیست خودم دارم تو یه رابطه‌ام همین کارو می‌کنم. دوستیم و می‌خواستم برای همین واستادم و مدیریت کردم خیلی سخته، حتی گاهی شبیه شکنجه می‌شه، اما خب من خودم انتخاب کردم که بمونم (شاید چون آدم رفتن نیستم، هیچ وقت نبودم) برای همین نمی‌تونم از کسی بخوام همچین کاری بکنه. خودش باید ببینه این زجر کنار این دوستی می‌ارزه یا نه؟ برای همین تصمیم گرفتم واستم یه گوشه و ببینم میره یا می‌مونه اما ته دلم امیدوارم که بمونه چون دوستیش از جنس دوستی‌های خوبیه که آدم دوست داره تو حوالی روزگارش نفس بکشه.

نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
    نظرات()   لينک

? صفحه بعد