+ روابط درون خانوادگی 16
امروز سر ناهار صندلی میز ناهار خوری شروع کرد به قیژ و قیژ کردن
مامان رو به بابا گفت بگیر اینا رو درست کن مردیم از بس به صدای اینا گوش کردیم اعصابمون خورد شد
بابا هم برگشته میگه :دارن آواز میخونن تو میتونی همچین آوازی بخونی نه جون من میتونی همچین صدایی رو تقلید کنی؟
بعد هم ادامه میدن: شاعر میگه بشنو از نی چون حکایت میکند.....
بله همچین پدر از زیر کار در رو ِ با دلایل منطقی داریم ما 
توصیه نوشت:
بچه ها بهتون شدیدا، قویا، اکیدا ،توصیه میکنم وی پی ان ساکس بگیرین
تا حالا نتونسته بودم به این سرعت فیس بوک باز کنم تا شبی این همه دانلود
خیلی خوبه خیلی مخصوصا اگه مثلا فقط برای برازرتون در نظرش بگیرین یا فقط برای دانلودتون اینطوری که دیگه خیلی خوبه
+ جوجه کباب
ناهار جمعه
محصول مشترک من و مامان و بابا


+ روابط درون خانوادگی 15
امروز پستچی واسه تولد مادر یه سیم کارت اعتباری همراه اول اورد
داداش بزرگه ایرانسل داشت برای همین مامان دادش به اون
بعد شاتل زنگ زد برای تولدم سه گیگ اعتبار رایگان هدیه داد
داداش بزرگه گفت زود باش زود باش بیا دانلود کنیم
گفتم: چه حسی داری الان از تولد ما ؟ میخوای دو بار در سال متولد شیم؟
گفت: بیا بیا من دو روز دیگه بیشتر نیستم
خواستم در جریان باشین که همچین داداش فداکار و ایثار گری دارم من 
از بچگیش همین طوری بوده البته
+ 29 سالگی
مامانم میگه ساعت 5:30 صبح یه سه شنبه برفی به دنیا اومدم
شاید واسه همینه عاشق برفم . ولی خب تو تمام این سال ها فقط سه بار بارششو دیدم.
اینارو گفتم که بگم 5 بهمنه و من
29 ساله شدم رفت
این کیک و چند روز پیش یه دوست خیلی خیلی عزیز برام خریده بود

یه نمای دیگه از کیکم . این کیک و خیلی دوس داشتم
به جای اینکه بخورمش گذاشته بودم روبروم و زل زده بودم بهش
رنگ های قشنگش بهم احساس شادی و زندگی میداد
دوستم من و که تو این وضع دید گفت خل شدی کیک و میخورن نه اینکه بشینن بهش نگاه کنن
اما واقعا حیفم میاومد بخورمش :)

+ پایان سفر
بالاخره بعد سه هفته برگشتم. سفر خوبی بود و خیلی بهم خوش گذشت.
قبلا ها خیلی خیلی اگه میتونستم جایی دوم بیارم چهار - پنج روز بود و باید هر چه زودتر خودم و میرسوندم به خونه و اتاق و وسایلم اما الانا با اینکه خیلی گاهی دلم برای اتاقم و خانواده و اقوام و دوستام تنگ میشه اما به محض برگشتن با همه چی احساس غریبگی میکنم حتی دیشب به سختی تونستم روی تختی که چند ساله میخوابم ، بخوابم (گویا زیاد جنبه مسافرت ندارم
)
در هر حال فعلا گفتم یه سلامی بکنم تا دوباره وقتی به همه چیز عادت کردم سر فرصت برگردم.
اینم آدم برفیه که در حد بضاعت برف رو تراس تونستم درست کنم


+ برف
دیدین دیدین بالاخره برف اومد
از قدیم گفتن خدا با صابران است چه راست گفتن 
چه خوب شد پنج شنبه نرفتم ها
+ یک جوان ناکام
+ دلشوره
به داداش کوچیکه میگم جون من حالا که من نیستم کاری با این لپ تاپ بیچاره نداشته باش
میگه نه کاری ندارم فقط میخوام با پی سی شبکه اش کنم
میگم نکن تو رو خدا این و بیخیال شو اگه یه چیزیش بشه دیدی چقدر گرونه وسایلش که
میگه نه سخت افزاری که مشکلی پیش نمیاد شاید نرم افزاری یه چیزش بشه (رو نیست که ....)
میگم خب پس نکن تو رو خدا بیخیال شو این عصای دسته منه
میگه میخوام یاد بگیرم - باید یاد بگیرم
یعنی اگه این عزرائیل بخواد کاری کنه، تهدید و حرف آدمی زاد و زبون خوش و فحش و کتک و در کل هیچی کاری کار ساز نیست الا اینکه اون همون کار مورد نظرشو انجام بده
ان شالا که رفتم و برگشتم هنوز این وامونده نفس بکشه از الان دلشوره گرفتم که قراره این همه مدت این عرائیل و با این طفلک معصوم تنها بذارم
+ تا بعد
یه دو هفته ای نیستم پس علی الحساب به ناهار مهمون من باشین تا برگردم 
خورشت مسما بادمجون

? صفحه بعد

