+ عکس پشت سیاه

خب اینم اولین عکس پشت سیاه زندگیم

البته باید حالا حالا ها تمرین کنم .خودم میدونم نیشخند

 

هویج پلو دستپخت مادرم

 

 

 

 

 

نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
    نظرات()   لينک

+ عکس پشت تار :)

همیشه یکی از آرزوهام این بود که بتونم عکسی بگیرم که قسمت پشت تصویر تار باشه
اما دوربین آماتورم همچین اجازه ای بهم نمیداد تا اینکه با یه ترفند و کمی فن آموزی از داداش کوچیکه و کمی دستکاری عکس به آرزوم البته به صورت قلابی رسیدم


این عکسو خیلی دوست دارم چون اولین عکس پشت تار زندگیمه

این اسم و هم خودم روش گذاشتم :)

 


نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
    نظرات()   لينک

+ پنکیک با طعم زرشک

امروز اینجا هوا 33 درجه بود باورتون میشه؟ انگار وسط تابستون بودیم . از گرما کلافه شده بودم به زور سعی کردم بخوابم بلکه کمی زمان بگذره بیدار که شدم کسی جز داداش کوچیکه و من خونه نبودیم حوصله ام هم سر رفته بود این شد که تصمیم گرفتم براش پنکیک درست کنم . خیلی وقت بود هی میگفت بیا درست کنیم. صداش کردم و اونم اومد، پایه درست کردن کیک و شیرینی و پیتزا و غذاهای جدیده اما اون داداش بزرگه نه! فقط وقت خوردن سرو کله اش پیدا میشه.

والا این پنکیک صبحانه فرانسوی ها و انگلیسی هاست اما من تو تمام فیلم های امریکایی هم وقت صبحانه شون دیدمش مثل سریال فرار از زندان و گاسیب گرل و اسمال ویل و...

من نمیدونم چطوری حوصله شون میگیره کله سحر از خواب ناز بیدار شن و این و درست کنن البته اونا همه مواد و با هم قاطی میکنن و تو کمی روغن سرخش میکنن که من یه بار درست کردم و خوشم نیومد

 اما تو این روش که فقط تو سایت آشپزی رنگین دیدم سفیده رو جدا میزنه و دیگه احتیاج به روغن هم برای سرخ کردن نداره دردسرش بیشتره اما خوشمزه تره از اونجایی هم که کم شکر باید با مربا خورده بشه که اونم زیاد به مزاج و من و برادری خوش نیومد و ابتکار به خرج دادیم و توش زرشک ریختیم که خیلی خوشمون اومد . خب اینم حاصل دسترنج من و داداش کوچیکه

 

 

 

 

خب اینم طرز تهیه اش که از وبلاگ آشپزی رنگین گرفتم

 

مواد لازم :

۱ ـ آرد ۱ لیوان

۲ ـ تخم مرغ ۱ عدد

۳ ـ شیر ۱ لیوان

۴ ـ شکر ۲ قاشق غذا خوری

۵ ـ کره ذوب شده  ۲ قاشق غذا خوری

۶ ـ نمک  قدری

۷ ـ وانیل نصف قاشق چایخوری

۸ ـ بکینگ پودر ۱ قاشق مربا خوری

طرز تهیه :

الف ـ آرد و بکینگ پودر و نمک را با هم خوب مخلوط کنید .

ب ـ زرده تخم مرغ و وانیل و کره  و شیر را با همزن برقی خوب بزنید.

چ  ـ دو ترکیب بالا ( الف و ب ) با هم مخلوط کنید وچند دقیقه با همزن یزنید .

د ـ سفیده تخم مرغ را جداگانه آنقدر بزنید تا پنیه ای شود و موقعی که همزن را بالا می آوردی سفیده از همزن نریزد .برای اینکه سفیده خوب پف کند سعی کنید که زرده را طوری جدا کنید که هیچ آثاری از آن در سفیده باقی نماند در غیر این صورت سفیده  خوب پف نخواهد کرد.

مخلوط ( ج  و   د  ) را بدون استفاده از همزن به آرامی با قاشق مخلوط کنید و به مدت ۲۰ الی ۳۰ دقیقه کنار بگذارید . ( من همون لحظه درست میکنم و بد هم نمیشه ) ماهیتابه چدنی یا رژیمی نچسبی  روی شعله بگذارید و حرارت را کم کنید وقتی کمی گرم شد از مایه با قاشق کف ماهیتابه بریزید و صبر کنید تا پخته شود . با این مقدار مایه 10 عدد پنکیک اندازه کف دست میتوانید تهیه کنید و با مربا یا عسل و یا مارمالاد به عنوان صبحانه میل کنید

نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
    نظرات()   لينک

+ یه شب خوب

خاطرات یه شب سرد زمستونی با یه دوست خوب 

 

اینجا یه رستوران ترکیه تو خیابون سعدی- اول منوچهری

اسم این غذا هم هست: لا معجون 

(ترکیبی از گوشت چرخ کرده و فلفل دلمه و گوچه روی نونی که تازه از تنور در اومده)

 

اینم : کباب بره است

(که واقعا عالی بود تاحالا گوشت با همچین طعمی نخورده بودم)

 

اسم این غذای سمت راستیه رو یادم نیست فقط میدونم توش کباب کوبیده و کمی پنیر بود

 

 

 

نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
    نظرات()   لينک

+ دیه 120 میلیونی و ....

تو یکی از این مراسمای عید دیدنی حرف به دیه رسید که گویا شده 120 میلیون تومن که یه هو من و دو تا داداشا با هم یه خنده مرموزی کردیم و یه نگاهی به هم انداختیم

 بعد من گفتم خب دیگه دوره ایثار خانوادگیه یکی یه لطفی بکنه و پترس فداکار شه و خیری به خانواده برسونه. یه دفعه دوتاشون زوم کردن رو من که داداش بزرگه گفت: اَه این زنه ولش کن دیه اش نصفه بدرد نمیخوره

 یه نفس راحت کشیدم و گفتم خب میمونین شما دو تا باز داداش بزرگه گفت الان نمی صرفه واستین تا ماه حرام شه دیه دوبرابر شه حداقل از خودگذشتگی به یه دردی بخوره

 بعد نگاه هم کردیم دیدم خیلی جوونن و هنوز کلی آرزو دارن دلم براشون سوخت گفتم نه باید این از خود گذشتگی رو پیرترین عضو خانواده بکنه بعد سه تایی برگشتیم سمت پدر که داشت با مهمونا خوش و بش میکرد و با همون خنده پر طمع به چهره اش خیره شدیم

همچین بچه های خانواده دوستی هستیم ما

(البته همه اینا شوخی بود واسه هرهر و کرکر ما سه تا دیوونه ایشالا که همه خانواده همیشه سالم و سلامت کنار هم باشیم )

 


نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱
    نظرات()   لينک

+ حس خوب

یه روز مونده به عید باشه و تو همچنان مریض باشی و همه چی تو سرت قیلی ویلی بره و هنوز اتاقت و گردگیری هم نکرده باشی و حموم هم نرفته باشی البته اون واسه بی آبی . خب با این چیزا طبیعتا باید همه چی خیلی بد باشه

 اما این طور نیست چون جدای همه این احوالات یه حس خوبی توم جریان داره

شبیه آدم های مستم. به خاطر خوردن قرص ها همش گرسنه ام راه میرم غذا میخورم، میخوابم، قیلی ویلی میرم و دوباره این پروسه از اول در کل میشه گفت همه چی خوبه جز اینکه حوصله فردا رو ندارم چون همه اولین روز عید میان خونه مون این یکیش خیلی سخته

 دوست داشتم همین طوری تو این حالت خلسه یه چند وقتی میموندم و کسی هم بهم کاری نداشت ....  

با تمام احوالات سال 90 و این همه حوادث تلخ و گرونی و اینا اما حسم به سال جدید خیلی خوبه

امیدوارم خدا تو سال جدید برای همه یه سوپرایز خوب یا حتی بیشتر از یکی داشته باشه. امیدوارم امسال برای همه سال خوبی باشه

 

 


نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
    نظرات()   لينک

+ جون عزیزی که نترس میشود. چرا؟ نمیداند

فردای یه روز برفی هوس رفتن به بازار بزرگ و کلی توی باد و سرما راه رفتن و بعدش شبا تو یه اتاق بی شوفاژ با لباسهای سبک خوابیدن نتیجه اش این میشه که نرسیده به شهرت به علت سرما و گلو درد تشریف ببری دکتر و با یه خروار آمپول و قرص و دوا برگردی خونه اما راضیم اون بازار رفتن و برف و سرماش لذتش خیلی بیشتر بود.

من جون عزیز در حالت عادی مثل سگ از مردن میترسم اما اونقدر حالم بد بود که خانوم پرستار وقتی ازم پرسید آخرین بار کی پنیسیلین زدی گفتم یادم نیست. گفت: تو این یه سال اخیر زدی گفتم: به نظرم زدم مطمئن نیستم. گفت: پس بیا تست کنم. گفتم: نه نمیخواد بیاین بزنین یه چیزی میشه دیگه.

روی تخت که دراز کشیده بودم با خودم فکر کردم اون دکتر آروم و خونسرد ِ طبقه پایین بعد از شنیدن سر و صدای این پرستار وقتی بهم شوک دست داده باشه یعنی تو چند دقیقه میتونه خودشو برسونه به من؟ بعد کمی ترسیدم گفتم: ببین خانوم اول یه کم از ماده رو بهم تزریق کن اگه حالم طوریش نشد بقیه اش و بهم بزن. اونم گفت: باشه و آمپول و زد به بدن مبارک و کمی وایساد گفت: خوبی؟ یه کم دقت کردم دیدم آره خدا رو شکر قلبم هنوز داره به میمنت و مبارکی در سینه تاپ تاپ میکنه  گفتم: آره خوبم بقیه اشو هم بزن بره موندنیم انگار.

برام عجیب بود من با این همه ترسی که از مردن دارم چطور سر همچین چیزی فقط به خاطر یه ربع زمان ناقابل حاضر شدم همچین ریسکی بکنم؟ اما خوب که نگاه کنیم میبینیم همیشه همین طوریه، آدم های زیادی روزانه به خاطر دو دقیقه زودتر رسیدن یا نهایت جلوگیری از اتلاف وقت های یک ربعی یا نیم ساعته جون خودشون تو جهان از دست میدن. ولی واقعا از این وقت هایی که این همه برامون ارزشمندن حتی به قیمت جونمون در حالت عادی چطوری استفاده میکنیم؟؟

 

 

نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
    نظرات()   لينک

+ پنبه زن پیر

چقدر لذت بخشه که نشسته باشی روی تخت و یه پتوی گرم هم کشیده باشی روی پاهات و از پنجره ی قدی کنار تختت زل زده باشی به پنبه های سفید و معصومی که دارن تو آسمون روبروت میرقصن - /همین الان

این چند روز خیلی برف دیدم و هر بار مثل اینکه دفعه اولم باشه کلی از دیدنشون ذوق کردم و لذت بردم

راستش برام اوایل کمی عجیب بود که چطور ممکنه یه هویی وقتی هوا آفتابیه از آسمون برف بباره آخه اونجایی که من زندگی میکنم باید نماز حاجت بخونیم و چند سال خدا رو به صدو بیست و چهار هزار پیامبرش قسم بدیم که شاید تازه اونوقت فرجی بشه و هر پنج سال درمیون یا شاید هم بیشتر تو شهر ما هم یه نموره برف بیاد البته باید بگم تو شهرهای اطراف که فقط یک ربع شاید از ما فاصله داشته باشن سالی یه بار برف میاد اما چون ما از نظر جغرافیایی کمی پایین تر از بقیه شهرهاییم برف بارون میشه وقتی به ما میرسه برای همین ما حتی تو یه روز آفتابی میتونیم رگبار بارون داشته باشیم درست مثل شما که میتونین به همین راحتی برف داشته باشی

ن واقعا خوش به حالتون که به این راحتی میتونین از دیدن برف و سفید شدن همه زشتی ها و بدی های شهرتون لذت ببرین

یادمه وقتی بچه بودم هر وقت که برف میدیدم یاد اون پنبه زن های پیری می افتادم که با یه آهنگ خاصی پنبه ها رو تو هوا به پرواز در می اوردن حتما یه جایی تو دل آسمون شهر شما هم یه پنبه زن پیر زندگی میکنه که هر از گاهی که بغضش سنگین میشه ساز پنبه زنیشو کوک میکنه و کلی پنبه رو همراه بغضش تو آسمون شهرتون به رقص در میاره کاش میشد بذارمش تو کوله ام و با خودم ببرم بذارمش تو آسمون شهر خودمون کاش میشد..…

 

 

نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
    نظرات()   لينک

+ رول بادمجون و مرغ

خب یه مدتی نبودم گفتم شاید بد نباشه به قول بچه ها حداقل یه عکس و دستور  غذای خوشمزه بذارم و دور همی یه مهمونی بگیریم :)


رول بادمجون با مرغ:

دستورش خیلی آسونه فیله مرغ رو به اندازه های 4 سانت در یک سانت یا بیشتر برش میزنیم و سرخ می کنیم

بادمجون و هم به ورق هایی با قطر یک سانت برش میزنیم و سرخ می کنیم

بعد مرغ و روی بامجون گذاشته و لوله می کنیم و بعد با خلال دندون محکم میکنیم

البته اگه بدون برنج و با نون میخواین میل کنین توش پنیر پیزای ورقه ای هم میتونین بذارین

بعد رول های آماده رو توی سس که شامل پیاز داغ و گوجه و کمی ربه میذاریم و کمی ترشی هم بهش اضافه میکنیم و میذاریم مواد جا بی افته

امیدوارم یه بار امتحانش کننین و از خوردنش لذت ببرین

 

 

 

 

 

 

 

نويسنده : اعترافات یک قلم ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
    نظرات()   لينک

? صفحه بعد