من و خودم، دوتایی با هم

دیروز غروب به پیشنهاد یه دوست برای قدم‌زدن رفتم بیرون. گفته بود برو بیرون تو یه جای شلوغ قدم بزن و کمی به دیگران نگاه کن. مطمئنا حس خوبی درونت به وجود میاد. منم دیدم از خونه نشستن و با ماشین بیرون رفتن هیجان انگیزتره برای همین به حرفش گوش کردم و با اینکه هوا نسبتا سرد بود رفتم بیرون و ماشین و یه جایی پارک کردم و شروع کردم به قدم زدن ولی به چشم بر هم زدنی، عادت مالوف رو که همون زیر لب ترانه خوندن و با درختان و ماه صحبت کردن باشه رو درپیش گرفتم و همچنان مسرور می‌خوندم و می‌رفتم که یه دفعه به خودم اومدم و علت این قدم زدن رو به یاد آوردم.

خلاصه اینکه یه هو متوجه شدم هر کاری کردم و به هر چی نگاه کردم الا نگاه کردن به همون دوتا چشم موجود تو صورت آدما که اون دوست ازم خواسته بود. تصمیم گرفتم به حرفش گوش کنم و کاری و که گفته بود. انجام بدم. اما همین که اینکارو کردم دیدم نمی‌تونم ادامه بدم. این کار جسارتی می‌خواست که آلیاژش رو هر چه گشتم تو وجود مبارکم پیدا نکردم. من عاشق نگاه کردن به آدما هستم البته تو مواقعی که حواس‌شون به من نیست. دوس دارم حرکات و رفتارشون و ببینم یا حتی گاهی فکرای تو سرشون و بخونم اما نگاه کردن به چشم آدما قصه‌ی دیگه‌ای بود دیگه نمی‌تونستی تو دنیاشون به تنهایی سفر کنی. مجبور بودی باهاشون همسفر بشی و گاهی متلکی نوش جان کنی و گاهی لبخندی رو جواب بدی و گاهی سلامی رو علیک بگیری و گاهی شماره‌ای رو داخل کیفت کنی و گاهی عروس مادرشون بشی و خلاصه اینکه جهانگردی، تنها بودن کجا و همسفر هر کـَس و ناکس شدن کجا! این شد که از ادامه‌ی تحقیق انصراف دادم.

چقدر جالبه اکثر مواقع فکر می‌کنی که زندگی خیلی تکراری شده و دیگه حسی نمونده که تجربه اش نکرده باشی. اما تو یه لحظه و فقط با کمی متمایل کردن مردمک چشمت به سمت بالا البته به صورت خودآگاه (چون ناخودآگاه خیلی پیش میاد که تو چشم دیگران نگاه کنیم ) حسی را تجربه می‌کنی که با اینکه همیشه بغل گوشت بوده اما از زیر دست تجربه ات قسر(؟) در رفته.

خلاصه این جوری شد که بعد از انصراف، به صدد جبران این شکست ترمزدست ِ پاهام و جلوی سینما کشیدم و جفت پا ایستادم روبه درب تا ببینم فیلم چیه. سن پطرزبورگ. با دیدن این اسم در دَم یادآرش و امید(سومین مطلب) افتادم که هر دو یک صفحه از خاطرات‌شون در باب دیدن این فیلم و میل دیدن دوباره‌اش نوشته بودند. این شد که راهم رو به داخل سینما کج کردم وبعد از تهیه بلیط و ورود به سالن همون ابتدا روی اولین صندلی از اولین ردیف نشستم. که ای کاش نمی‌نشستم. کمی از نشستنم نگذشته بود که نگهبان سینما که مردی بود حدودا 50 و خورده ای ساله اومد کنارم و گفت: ببخشید خانوم، اینجا جای منه. گفتم بله بفرمایید و خودم دوتا صندلی رفتم اون طرف‌تر. کمی نگذشت  که یه نگهبان تپل دیگه که جوونتراز اولیه بود هم اومد و صندلی ما بین ما رو پرکرد. یه نگاه به سینما انداختم همه مزدوج و سر برشانه یار یه سرچ هم تو مغزم زدم دیدم اونایی هم که با تعریف‌شون پا در این راه گذاشته‌بودم با حوری پری مشغول دیدن فیلم بودن. خب با این احتساب اوضاع من هم زیاد بد نبود منم با دوتا حوری سبیلو نشسته بودم. از تنها بودن که بهتر بود! بعد از یه مدت اولین نگهبان رفت. اینی که پیش من نشسته بود طفلک عادت داشت یه جاهایی از فیلم رو با هیجان برای بغل دستیش توضیح بده منم که خدای مهربونی براش لبخند میزدم تا احساس بی‌کسی نکنه. کمی دیگه گذشت این رفت و اولیه برگشت. بیچاره‌ها فهمیده بودن  تنهام داشتن مرام به خرج می‌دادن. که خدایی نکرده تو اون جمع مزدوجین احساس غربت و تنهایی نکنم. نوبتی جای خالی کنارم و پر می‌کردن. یه کم از فیلم گذشت آقا اولیه برگشت با لبخند بهم گفت سختتون نیست که من اینجا نشسته‌م؟ نیشم و تا بنا گوش به رسم ادب باز کردم و گفتم نه خواهش می کنم راحت باشین. کمی دیگه گذشت گفت سالن که سرد نیست می‌خواین این و خاموش کنم. گفتم نه خوبه. منم خوبم. اصلا هم از تنهایی رنج نمی‌کشم. بذار خیر سرم این فیلم وببینم. اگه واقعا نگرانمی برو برام یه ساندویچ بخر که هم خیلی گرسنه‌ام وهم حوصله بلند شدن و بیرون رفتن و ندارم. ولی خب نرفت برام ساندویچ بگیره. هنوز اونقدر فهمیده نشده بود که بتونه ذهن یه خانوم و بخونه امان از این مردای ناوارد. امان! خلاصه اینکه تا آخر فیلم با این هم‌فیلم‌بینان بسیار عزیز بساطی داشتم.

از مکافات فیلم دیدن که بگذریم می‌رسیم به خود فیلم:

من هر چی تو محتوای این فیلم غور کردم کمتر به نتیجه رسیدم. فیلم چیز خاصی نداشت مخلوطی از لوده بازی و یک سوژه آبکی. بعضی جاها هم واقعا حرص دربیار. مثلا محسن تنابنده، پیمان قاسم خانی رو سر زده می‌بره خونه‌ش، که توی یکی از محله‌های پایین شهر بود. بعد وقتی خواهرشو (شیلا خدادادی) صدا می‌کنه. ایشون مثل یه کبک خرامان با میکاپ کامل عروس اون وقت شب، توی اون خونه! از پله‌ها میان پایین. فکر کن!! چیزای دیگه هم بود که چه مثبت چه منفی دوستان بهش اشاره کردن. این از قلمشون افتاده بود که من گفتم :). خلاصه اینکه اگه پسر بودم مطلقا برای دیدن دوباره‌ش می‌رفتم و پول نازنینم رو حروم می‌کردم. ولی حالا چون خانومم و خداییش پیمان قاسم خانی خیلی تو این فیلم جیگر شده بود و خواستنی(البته با صرف نظر از قسمت‌هایی که واقعا لوس بود)، شاید دوس داشته باشم وقتی فیلم اومد تو کلوپ برم کرایه‌اش کنم و یه بار دیگه ببینمش. اونم فقط به خاطر همون دلیلی که گفتم. ولی یه بار دیگه سینما رفتن عمری حتی به همون دلیل. فکر کنم دوستان هم مثل من از همنشینی حوریان هم‌فیلم‌بینشان مسرور شده بودند که عزم دوباره دیدنش رو کرده بودن که اگه اینجوری بود خدا چند بار دیگه قسمتشون کنه و پول بلیط ما رو هم از حلقوم جیب مبارکشون بیرون بکشه ان شاءالله.


بی شانسی نوشت:

شب عید غدیر که بعد از مدت ها هوس پیاده روی کرده بودم موبایلم ‍‍رو دزدیدن. دیشب هم که هوس پیاده روی کردم یه لنگه گوشواره طلام و گم کردم. موبایل یادگار مادرم بود و گوشواره یادگاری یه دوست عزیز. سر در نمیارم از رابطه بین نیت پیاده‌روی و این  ضررهای مالی و خاطره‌ای. نمی‌دونم چرا این اتفاقات با این فاصله زمانی کم داره برام پیش میاد. می‌ترسم تو نیت بعدی برای پیاده روی از اونجایی که چیز با ارزش دیگه‌ای برای گم کردن و دزدیده شدن ندارم خودم و بدزدن. خلاصه اینکه اگه یه وقت دیدین دیگه نیومدم نگران نشین چون به احتمال زیاد دست آقایون محترم دزدها هستم و جام امنه.

/ 33 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیهان

درود خوبی شما متاسفم برای گوشی و گوشواره اما.. هووم!! راستی چرا فکر مکی نی اونهایی که قراره بدزدنت حتمن آقایون هستند؟ خوب شاید اجناس اناث هم از این کار ها بکنند! مرسی برای همه چی

مریم

ببخشید من خواستم فقط باهات شوخی کنم بخندی[ناراحت]

مهندس مهرداد

شنیدم که میگن ذهن خانومها توانایی انجام چند کار رو بطور همزمان داره. حالا تو چرا همزمان که کار دیگه ای (نگاه به چشمها ) انجام میدی حواست از بقیه چیزا پرت میشه ؟!!!! خوب سر به هوایی دیگه قلم جون![شوخی]

مهندس مهرداد

این شکلکه که فرستادم چرا اینجوریه!!![تعجب] اشتباه شد اصلش این بود[چشمک]

افلاطون

دختری که سیگار بو بکشه دیگه قیافش معلومه خانمی یه بار تو ایینه نیگا بنداز بعد بو کشیدن ورررررررررردررررررررررربررررررررررمن

دکتر واتسون

اینو ببینی بد نیست: http://www.simonhoegsberg.com/we_are_all_gonna_die/slider.html

رسول

دارشتم همینجوری وول میخوردم یهو سر از اینجا در آوردم باور کن الان خیلی دوست دارم بدونم چه جوری این جوری شد به هر حال دسته گلت درد نکنه خوب بود قلمتو میگم کلن با خوندنه مطالبت حالم خوب شد

یکی از همین آرش‌ها

شیلا خداداد رو به همون دلیل عروس نشونش می‌دن که پیمان رو جیگر. و به همین دلیل هم آقایون صرفاً از دیدن مثلاً شیلا خانم بزک‌کرده در نیمه شب "فقط" لذت می‌برند و با بقیه کاراش کاری ندارند که شما "فقط" از دیدن آقای مو فَشِن و ابرو تمیز کرده و ریش سه تیغهء در زندانی "آن چنان" و "تحت حمایتِ" آقای "من آن مرغ سیه‌بالم"، "فقط" لذت می‌بری و با بقیهء کاراش کاری نداری. و دقیقاً اون خانوم و اون آقا رو با این شکل و شمایل تو فیلم می‌ذارند تا شما واسه اون آقای جیگر و ماها واسه اون خانوم عروسِ نیمه‌شب دوباره بریم و سر کیسه رو شل کنیم. بگذریم که چندباره سینما رفتن لایل دیگری هم داره من‌جمله همونی که خودت هم اشاره کردی: "حوری پری‌های سیبیلو"!

اکبر

این حس برا اغلب خانوما غریبه !!!!!!!!!![نیشخند] برا اغلب اقایون آشنا!!!!!!!!!![نیشخند]

ابراهیم

سلام . این کاری رو که شما گفتی من هم امتحان کردم :‌نگاه کردن توی صورت و به طور دقیقتر و جزئی تر توی چشمهای آدمها. البته اولش خیلی سخت بود چون واقعا جسارت و کمی هم بیرحمی میخواد چون طرف مقابل رو توی یه فشاری میذاره این نگاه سنگین به چشماش. فکر کردم که چقدر راحت میشه فقط با نگاه کردن خیره به چشمهای آدمها اونا رو تحت فشار گذاشت طوری که احساس عذاب وناراحتی کنند. از این راحتتر نمیشه . فقط با نگاه . بدون هیج زحمتی . خیلی جالب بود . خیلی تجربه جدیدی بود. تا حالا این حس رو نداشتم .توی اتوبوس نشسته بودم که این کار و با آدمهای صندلی روبرم امتحان کردم.آدمها انگار بسته به شخصیتشون واکنش نشون میدادن . یکی دستپاچه میشد و خودشو جمع و جور میکرد. یکی مشکوک میشد که : این بابا چرا اینقدر نگاه میکنه . یکی که معلوم بود آدم جسورتریه اونم هی نگاه میکرد. و من هم کم نیاوردم . با خودم گفتم چیزی نمیشه . چیزی رو از دست نمیدم که . فوقش شاکی میشه و من هم با یه معذرت خواهی جمعش میکنم . فکر نمیکردم با یه نگاه ساده بشه این همه اطلاعات از یک آدم بدست آورد و این همه شناخت ازش. البته به خاطر یه سری معذوریت این فقط شامل مردها و همجنسها شد.