ما همونیم فقط زمان از رومون میگذره

امروز هم خیلی روز من نبود برای سومین بار رفتم چشم پزشکی عینک جدید اذیتم میکرد معلوم شد یه شیشه اشتباهه قبل این هر دو چشمم دوربینیش نیم بوده الان شده 25 صدم که دکتر قبلی برای یکیش فقط 25 صدم کم کرده بود دوباره پول ویزیت و دوباره پول شیشه...

از اونجا رفتم دفتر نشریه ای که قرار شد براشون عکس غذا بگیرم دیدم از من افسرده ترن گویا براشون نامه زدن که بودجه کافی نیست و باید کل مجله رو سیاه سفید چاپ کنن دارن تلاش میکنن تا اینجوری نشه ولی اگه بشه دیگه عکاسی غذا مفهومی نداره

اینم از این دوباره حالم گرفته شد اونم خیلی زیاد همین طوری غمگین اومدم سمت ماشین درشو باز کردم که چشمم افتاد به راننده ماشین روبروم که داشت دور میزد چقدر آشنا بود دوباره نگاه کردم دیدم اونم داره لبخند میزنه ح بود اولین کسی که دلش برام لرزید، اولین کسی که خیلی خیلی دوستم داشت و  یه هو اون سال های آخر دبیرستان  مثل یه فیلم اومد جلوی چشمام یه گوشه پارک کرد و نشستم تو ماشین و کلی با هم حرف زدیم آخرین باری که با هم  درست و حسابی حرف زدیم فکر کنم یکسال و نیم پیش بود خیلی تغییر نکرده بود ولی از اون سال های دور چرا . به خیلی از چیزایی که اون روزها آرزوش بود رسیده بود یکیش این که الان داره پیانو میزنه یادمه اون روزا یه کاست بهم داده بود به اسم پاییز طلایی خیلی دوسش داشت عاشق پیانو بود و منم براش یه پیانوی کوچیک خریده بودم که خیلی آهنگ قشنگی داشت میگفت الان یه پیانوی بزرگ دارم و اون پیانوی کوچیک تو رو هم گذاشتم روش .برام جالب بود چون همیشه فکر میکنم فقط دخترا خاطره جمع کنن

موقع حرف زدن باهاش همش قدیما رو میدیم انگار اینی که جلوم نشسته یه دفتر خاطرات بود و یا شاید  یه در به سال های دور چقدر اون موقع ها  بچه بودیم چقدر تو اون چند سال و با گروهی که باهاش بودیم خاطره داشتیم با اینکه من خیلی عاشق نبودم و با تمام خاطرات خوب و بد اون سال ها  ولی دیگه تو هیچ دوستی مثل دوستی اون سال ها با اون و " ش- ر- ن "   اونقدر هیجان نداشتم و کارهای عجیب و غریب نکردم  یادش بخیر 12 سال گذشت و ماها در ظاهر چقدر تغییر کردیم

یادمه اون روزا من دوچرخه داشتم و ح حتی دوچرخه هم نداشت با دوچرخه من میرفتیم ورزش و الان یه ویلای سوبلکس داره تو یه شهر ساحلی یه باغ و دوتا ماشین و یه شغل خوب هیکل و قیافه خوب هر چند همون موقع ها هم خوشگل بود و من همیشه میگفتم که از من خوشگلتره و ابایی از این موضوع نداشتم شاید همین که اون من و خیلی دوست داشت برام کفایت میکرد  ولی خب عوض همه اینا تنهاست مثل همون موقع ها که مادرش خارج بود و برادر بزرگش یه شهر دیگه و برادر کوچیکش پیش داییش و خودش تو خونه پدر و زن باباش با سه تا برادر ناتنی. تنها دلخوشیش تو اون سال ها درس خوندن بود بچه باهوشی بود و اگه اون همه فشار تو اون سال ها روش نبود موفق تر از این چیزی میشد که حتی الان هست  ولی با اینکه الان همه چی داره اما به نظرم بازم تنهاست خیلی تنها

نمیدونم از حرف زدن باهاش شاد شدم یا غمگین ولی انگار تو یه عمق زیاد دارم نفس میکشم شاید دارم بین خاطرات سال های قبل و زندگی الان توازن برقرار میکنم که همچین حسی دارم نمیدونم ولی به هر حال دل ادم کمی میگیره وقتی میبینه این همه سال گذشته و هیچ چی خیلی تغییرنکرده فقط پوسته ظاهری زندگیمون کمی تغییر کرده و رنگ و جلای بیشتری گرفته ولی ادمی که درونمون نشسته هنوز همونه فقط کمی بی حوصله تر و خسته تر و غمگین تر

/ 3 نظر / 8 بازدید
داش بهی

فقط روز به روز به مردن نزدیک شدیم

مهرداد

روزت مبارک

علیرضا

دیدی قلم؟ این بی حوصلگی و رخوت چطوری اومد نفهمیدیم. کم کم. کم کم.