من و در چوبی متروک

 

وقتی این در و دیدم یه جورایی خیلی دلم سوخت .

با خودم فکر کردم یه روزی یه دستی با چه مهارتی اون و ساخته

 یه بنایی با چه حوصله ای اون و تو قاب دیوار جا گذاشته و سردرشو ساخته و بهش شکل و مدل داده .

چه آدم هایی که تو روزای سرد و گرم زمستون و تابستون ازش رد نشدن با خبرای خوش،

با دستایی پر از میوه،

 با یه بغل نون گرم،

با کیف مدرسه و

هزار خاطره دیگه

و الان متروک و تنها در گذر سال های دور، زیر گل حاصل از بالا اومدن متوالی کوچه دفن شده و

هیچ کس دیگه با لبخند بازش نمیکنه.

در خونه مثل خود خونه تنهاست و یا شاید حتی بیشتر از اون

چون هر روز آدم ها رو میبینه و در حسرت باز شدن براشون میسوزه

و من چقدر دلم برات سوخت در چوبی قدیمی.

شاید چون من و یاد خودم میندازی که مدت هاست احساس میکنم گوشه ای از خودم تنها نشستم و ساکت به آدم ها نگاه میکنم .

/ 5 نظر / 16 بازدید
نگار

به اجبار همه ی ما تنهاییم

شیر خورشید

خبر امد خبری در راه است

شیر خورشید

سلام بفرمایید http://www.foogh.blogfa.com

امير

ممنون از اين عكس قشنگ و توصيف عالي كه كردي ، يه جورايي احساس كردم درب زنده است و يك همذات پنداري مضاعف[خرخون]

negin

manam ye gushe tu donya kheili kheili durtar az khodam neshastam v daram be tanhaeeo zendegie gham zadam nega mikonam.ziba neveshti goooooooooooooood