تنبلی های بی پایان من

تا دوساعت دیگه قراره همه بریم ویلای عمه اونجا یه بیست نفری هستن که همه روزه ان.  منم ناهار نخوردم اونجا هم نمیشه میون اون جماعت روزه دار که نصفشون از قوم خون آشام هم بدترن چیزی خورد چون امکانش هست که وقتی بوی غذا به دماغشون بخوره من و هم همراه اون یه تیکه غذا بخورن.

 تو یخچال هم چیزی نیست جز مواد اولیه (البته آش گوشت و کتلت هست ولی مال اونجاست) به من میگن به اینا دست نزن برو نیمرو درست کن بخور آخه این انصافه؟ نیمرو هم شد ناهار؟ یعنی هیششششکی نباید باشه واسه من غذا درست کنه؟ این عدالته؟

از تنبلی غذا درست نکردن اومدم تو اتاقم و برای رفع گرسنگی دارم گودر میخونم. شاید جواب داد شاید هم کسی تو این خونه دلش واسه من سوخت؟

 

 ×××××××××××××

 

نه تو این اتاق در بسته کی آخه به یاد گرسنگی من میافته؟

باید برم بیرون جلوی چشمشون شاید فرجی بشه.

فعلا

××××××××××××××


رفتم سر یخچال و هی شعر خوندم که:

 قلم بیچاره ی بی غذا، قلم  طفلک معصوم گرسنه

هیچی نیست که بخوره. داره میمیره و اونقدر اینا رو از سر به ته و از ته به سر خوندم که

بالاخره مامان دلش سوخت و یک کاسه آش گوشت مهمونم کردنیشخند


 

/ 6 نظر / 9 بازدید
غزل

[نیشخند] منم اینقدر از این داستان های ستیز تنبلی و گرسنگی داشتم قلم جان که اگه مامانم مثل مامان تو فرشته ی نجاتم نمی شد تا الان چندین بار از گرسنگی مرده بودم. ولی اون اش گوشت بهت چسبیده ها[چشمک] راستی من بی اجازت لینکت می کنم[لبخند]

علیرضا

خب شیکمتو با زبونت سیر کردی! اعصاب معصاب نداری ها!

کیهان

بنظرم همه اهالی وبلاگستان رفتن به مر خصی ...