تکه ای از کتابی که عاشقانه با آن زیسته ام

چرا اعتراف نکنم تو باعث شدی که من سرسام عظیم حسادت را تجربه کنم. هیچ چیز دیگری جز حسادت به عشق شباهت ندارد و در عین حال هیچ چیز دیگری با آن در تضاد نیست.

آدم حسود فکر می‌کند که با اشک‌ها و فریاد‌هایش عمق عشقش را ابراز می‌کند. اما او تنها خودخواهی دیرینه‌ای را که در هر کسی وجود دارد ابراز می‌کند. در حسادت سه فرد وجود ندارد، حتی دو نفر هم وجود ندارد، ناگهان تنها یک فرد در معرض همهمهٔ جنون‌اش قرار می‌گیرد.

من تو را دوست دارم پس تو به من مدیون هستی، من تو را دوست دارم، پس من به تو وابسته هستم. پس تو از طریق این وابستگی به من متصل هستی، تو وابسته وابستگی من هستی و باید در همهٔ زمینه‌ها مرا ارضا کنی و چون در همهٔ زمینه‌ها مرا ارضا نمی‌کنی پس در هیچ زمینه‌ای مرا ارضا نمی‌کنی ومن به خاطر همه چیز و هیچ چیز از تو دلگیر هستم. چرا که من به تو وابسته هستم و می‌خواهم که دیگر وابسته نباشم. می‌خواهم که تو به این وابستگی متقابلا پاسخ دهی و غیره.

سخنرانی حسادت بی‌پایان است خودش خودش را تغدیه می‌کند و به دنبال هیچ پاسخی نیست وانگهی هیچ پاسخی را هم تحمل نمی‌کند.

فرفرهٔ مارپیچ، جهنم من. من پانزده روز این حس را تجربه کردم. ولی یکساعت برای تجربهٔ کامل آن کافی بود. روز پانزدهم جهنم به کلی پایان یافت. در طول این پانزده روز من در ابدیت بیهوده گلایه در جا می‌زدم.

حس می‌کردم تو با همه دنیا ازدواج می‌کنی – جز با من. کودک درون من پا بر زمین می‌کوبید و دردش را با ارزش جلوه می‌داد. بعد متوجه شدم که تو به این چیز‌ها گوش نمی‌کردی و متوجه شدم که حق داشتی. کاملا حق داشتی که هیچ گوش ندهی: سخنرانی گلایه ناشنیدنی است. در آن عشق نیست گلایه سر و صدایی بیش نیست، تکراری است خشم آلود: من، من، من و باز هم من. بعد از پانزده روز پرده‌ای در یک لحظه گسست می‌توانم بگویم تقریبا یک شهود بود آری حقیقتا یک شهود بود. ناگهان دیگر برایم اهمیتی نداشت که تو با تمام دنیا ازدواج کنی. آن روز من چیزی از دست دادم و چیز دیگری به دست آوردم. می‌دانم چه چیزی را از دست داده‌ام، نمی‌دانم آنچه را که به دست آورده‌ام چه گونه بنامم. فقط می‌دانم که چیزی است ابدی...

و خندهٔ تو در برابر شکایت‌های من به رفع آن سرعت بخشید...

 

کتاب بسیار لطیف و زیبای:

فراتر از بودن

اثر کریستین بوبن

 

 

/ 10 نظر / 25 بازدید
nafas

خوشمل بود عزیزم...

محمد رضا

حسادت عشق را به آتش میکشد. اما این گناه من است که میخواهم او را به بند بکشم. شاید من او را دوست داشته باشم، اما به من مدیون نیست، شاید به او وابسته باشم، اما این اشتباه من است نه گناه او. من اشتباه کردم که فکر کردم با دوست داشتنش او را مالک شده ام.

دکتر واتسون

دختـــر ها چند نوع داداش دارند ؟؟؟ 1.داداش اینترنتی تا هر وقت خواستن ازش اکانت مجانی بگیرن ... 2.داداش خر زور تا در مواقع لزوم حال بعضی ها را بگیره ... ... 3.داداش خوش تیپ و پول دار تا به دوستانش بگه این بی اف منه ... 4.داداش خر خون تا موقع امتحان براش تقلب بنویسه ... 5.داداش ماشین دار تا اونو به موقع سر قرار برسونه ... 6.داداشی که چشم دیدنشو نداره (همون داداش واقعی خودش) [نیشخند]

آیدین

فراتر از بودن ... حرف های بوبن دوست داشتنی به ژیسلن ... خیلی خوبه

rakht

با عاشق بودن صاحب کسی نمیشی.. با دوست داشتن برده میشی و بردگی تنها راه زندگیته [افسوس] تنها با بندگی راضی میشی... تنها با نبودن واسه خودت، یه جوری که بتونی خودتو، حستو ثابت کنی، به اون... و به خودت حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند تو ام آزادم ولی چه جوری؟ سخته، آره سخته، اما این همئن راه، چیزی که می خوای، راه دیگه نیست، شاید بینهایت راه باشه که ساده هستن و لی واسه قدم کذاشتن به هر کدوم باید یه تیکه از وجودتو بکنی، باید فراموش کنی، اما آیا میشه فراموش کرد..نه، تنها راه ادامه دادنه... کاش زندگی راحت تر بود، کاش اینهمه تردید و و دودلی نبود، کاش هراس نبود... کاش فقط من و او بودیم و بس کاش.. [افسوس]

گولدن

بنده پیشنهاد می کنم اسم اینجا را بگذارید اعترافات یک کیبرد!

دونا

" عشق هم مانند مرگ سهمگین است..." این کتاب دیوانه کننده ست... [گل]

شهناز

متن واقعا" زیبا و دلنشینی بود و از خواندنش لذت بردم.به وبلاگ منم یه سری بزن.http://adarail.persianblog.ir/

فرزانه

چقدر نوشته های بوبن لطیف و قابل درک هستند