روابط درون خانوادگی 12

*

دختر عمه ام  هستی از دیشب خوابیدن اینجا ست. ظهر دیگه حوصله مون سر رفته بود که

هستی گفت بیا مدل موهات و تغییر بدیم ببینیم چی بهت میاد .هر مدلی کردیم بهم نیومد الا همین مدلی که بود. 

بعد دیدم خب مدل مو رو که نمیشه تغییر داد گفتم بذار تحویلت بگیرم برات یه پیراهن خوشگل بپوشم تا روحیه ات و تغییر بدم.

بی ذوق برگشته میگه با کله کچل پیراهن؟

همچین فامیل بیشعوری دارم منابرو


*

دارم پیراهن هام و دونه دونه به درخواست خودش براش میپوشم تا مدلشون و ببینه  هی میگم ببند (یعنی چشمات و ببند )

بعد میگم بیا (یعنی چشمات و باز کن )

بعد ِ چند بار ببند، بیا

با یه حال خاصی میگه:آخ اینقدر دوست دارم بهم میگن ببند ، بعدش میگن بیاااااااااااااااااانیشخند

 

*

میگه ال سی دی لپ تاپت و با چی تمیز میکنی گفتم با این (نمیگم تا ریا نشه )نیشخند

آخه خیلی قرتی بازیه من که خودم اهل این کارا نیستم در جریانید که ما خاکی خاکی هستیم یکی از دوستام این و بهم داد تا به قول خودش کمی مدرن شم واگه یکی خواست بیاد من و بگیره بدبخت سکته نکنه من وجوراب بدست در حال پاک کردن ال سی دی ببینه

بعد گفت میشه ال سی دی من و هم تمیز کنی؟

گفتم باشه و بعد به عینه نیم ساعت سابیدم و سابیدم اما آخرش هم خوب تمیز نشد که نشد . .جلبک بسته بود یه جلبک شیش ماهه. به خودم امیدوار شدم

تازه روی در لپ تاپ و هم خانوم با استون تمیز کرده بودن و رنگش و برده بودن بعد هم با رنگ کفش سیاه رنگش کرده بودن....

من اینقدر باهوش نمیدونم این بچه های فامیل به کی رفتن. با استون آخه!!!! فکر کننننننن

 

*

دو تایی رفتیم تو آشپزخونه ببینیم ناهار برامون چی گذاشتن.

 لای یه پارچه یه بشقاب بود بازش کردم و کاسه روش و برداشتم دیدم مال داداش بزرگه است. گفتم هستی این و دوباره بپیچ تو پارچه تا من ناهار خودمون و پیدا کنم.

داریم ناهار میخوریم، داداش بزرگه هم اومده که با ما ناهار بخوره. میگم غذات تو پارچه است  پارچه رو میده کنار میبینه خورشتش چسبیده به پارچه میگه کدوم بی عقلی برنج و با خورشت روش آخه میپیچه تو پارچه که تو پیچیدی؟

مامان که تازه رسیده بود با یه نگاه خشمگین یه نگاه به برنج میندازه و یه نگاه به من و من هم یه نگاه به این هستی بی عقل که داشت ریز ریز به سوتی خودش میخندید. مامان که فهمید کار هستیه خندید حالا اگه کار ما بود پدرمون و دراورده بود. چرا چون عاشق این هستی خانومه بی عقله

بچه های فامیل ما و عینا خود من به قول مادرم درست مثل رباطیم باید به عینه بهمون دستور کاری بدن، اگه نه خودمون نه مغز داریم نه خلاقیت

به قول هستی تو گفتی برنج و بپیچ تو پارچه منم با اینکه تعجب کردم اما پیچیدم.

بچه ام ترسید از مغزش استفاده کنه خدایی نکرده تو ارشد قبول نشه یکی نیست بهش بگه فهمیدن اینکه خورشت با روغنش به اجسامی مثل پارچه میچسبه اصلا نیازی به استفاده جزیی از مغز هم نداره چه برسه به نگرانی از بابت تموم شدنش.

 

*

میاد اینا رو میخونه تو گودر و بعد خندیدن به ریش خودش و کاراش میگه این داداش بزرگه حق داره میگه آدم پیش تو امنیت جانی نداره تازه درک میکنم این جمله چه بارمعنایی وسیع و تاثیرگذاری داره تو زندگی آدمایی که اطراف تو زندگی میکنن.

 

خلاصه که :

این یه روز اینجا بود این همه من نوشتم ازش، تازه کلی هاشو ندیده گرفتم این همه شد

برای همین به این دو تا داداشه امیدوار شدم .

 

 

/ 4 نظر / 12 بازدید
هستی شمال

[قهقهه][قهقهه]یاده دختر عموم افتادم[قهقهه] از سوتی های اون میشه کتاب نوشت[خنده] راستی چطوری همشهری؟[ماچ]

شازده کوچولو

وقتی خودت پارچه رو وا کردی خودت هم باید می بستیش چیز گشاد بازی خودتو چرا گردن هستی میندازی؟ تازه حق داره بگه ببند...بیا.. رو دوست دارم تو دوست نداری؟ پس ماه به ماه میری تهران چه غلطی می کنی ببند...بیا....ببند...بیا..بب..

علیرضا

یاد جک معروف اینایی که واسه شما جوکه واسه ما خاطرست افتادم.

مريم

سلام خانومي . جوابتو زير كامنتهايي كه گذاشته بودي دادم . شمالي هستي ؟ كجايي؟ وبلاگ با مزه اي داري . چرا حالا 50درجه ؟ با نقاله اندازه گرفتي ؟ [چشمک]يا گونيا ؟ [نیشخند] اصلا درجه رو با چي اندازه ميگرفتن؟ [زبان]يادم نمياد ، ولي فكر كنم همون نقاله بود [خجالت] يعني ال سي دي لب تاپ رو با جورا پاك ميكني ؟ لب تاپ منم جلبك بسته موندم با چي پاكش كنم گاهي گمي شيشه شور رو با آب رقيق ميكنم و تندي با دستمال ميكشم روش اما همش ميترسم مثل آستون عمل كنه [من نبودم]