خوابی که فراموش شده بود

تقریبا یک ماه پیش بود که یه خوابی دیدم که برام خیلی جالب بود.

خواب دیدم تو یه خونه‌ای هستم که می‌خوان توش روضه بخونن. خانمی که قرا بود روضه بخونه  اول گفت تو این اتاق (که همه نشسته بودیم ) می‌خونم. بعد بلند شد و رفت تو ایوون همه هم دنبالش رفتن. گفت اینجا می‌خونم. اما بعد دوباره پشیمون شد و رفت تو یه اتاق دیگه اما این بار من بهم بر خورد و نرفتم. یه نفر اومد و گفت چرا نمیای گفتم ایشون هی اینجا اینجا می‌کنه من همین بیرون می‌شینم. خودم تنها نشستم تو یه اتاق که رو به ایوون بود. صدای اون خانم از اون اتاق می‌اومد گوش کردم حس کردم داره روضه‌ی امام سجاد می‌خونه چند دقیقه‌شو شنیدم اما بقیه‌ش رو دیگه نشنیدم عوضش شروع کردم به دعا کردن. تو خواب احساس کردم اینجا خونه عزیزجون پدرمه که مرده و از اونجایی که سیده داشتم خدا رو به جدش قسم می‌دادم که دعام و در مورد یه نفر مستجاب کنه و من و از اون خونه ناامید بیرون نفرسته.

صبحش که از خواب بیدار شدم حس عجیبی داشتم. چون اولا: عزیز جون زنده بود. دوما: من تو عمرم جایی نرفته بودم که روضه‌ی امام سجاد بخونن. اصلا ندیدم کسی برای ایشون مجلس بگیره. خلاصه اینکه این قسمت‌های خواب کمرنگ شد و خواب فقط از اون جهت برام جالب شد که چطور ممکنه که حتی تو خواب هم یادم باشه که باید برای اون آدم دعا کنم. کمی که گذشت تمام خواب رو به کل فراموش کردم  تا امروز.


ظهر زنگ زدن که بیاین  عزیزجون فوت کرده. همه رفتیم اونجا غروب حوالی ساعت 7:30 بود که تو اتاق با عزیزجون تنها شدم. براش قرآن خوندم و موقع خداحافظی باهاش بدون اینکه بفهمم همون عبارات خوابم رو تکرار کردم عینا همونا رو البته شاید کمی بیشتر از خوابم (ولی اصلا به فکر اون خواب نبودم). بعد از اینکه اومدیم خونه، نمازم رو خوندم و دوباره لباسم و پوشیدم و از خونه اومدم بیرون. تو کوچه‌مون 5 شب بود که روضه‌ی امام حسین برگزار می‌شد. دیشب رفته بودم و امشب هم که شب آخر بود دوست داشتم برم. کمی خسته بودم اما این خستگی نتونست از وسوسه رفتنم کم کنه این شد که رفتم و اونجا اتفاق جالبی برام افتاد. وقتی مداح شروع کرد به خوندن گفت امشب شب شهادت امام سجاد می‌خوام برای ایشون بخونم و بعد شروع کرد درباره‌ی ایشون صحبت کردن، هنوز متوجه چیزی نشده بودم همین طور که داشتم به حرفاش گوش می‌دادم و زیر لب برای عزیزجون دعا می‌کردم همه چیز مثل تیکه‌های پازل به هم  چسبید و یه دفعه خوابم اومد جلوی چشمام، یه حس غریب همه وجودم و گرفت و اشک تو چشمام حلقه زد. مرگ عزیزجون، خونه‌اش، دعام، روضه‌ی امام سجاد.

 پ.ن ١: یعنی ممکنه از یه خواب سه موردش تعبیر شه و یه موردش نه؟

پ.ن ٢: امشب حال عجیبی دارم خیلی عجیب...

فردا نوشت:

از دیشب که این خواب یادم اومده همش دارم به اون قسمتش فکر می‌کنم که با اون خانوم اول تو هال نشستیم و بعد رفتیم رو ایوون و بعد هم تو اون اتاق و اینا. اینجا‌هاش کی اتفاق افتاد که من نفهمیدم .همین طور که داشتم دیروز و مزه مزه می‌کردم، یادم اومد قبل از اینکه برم اونجا مامان گفت امشب شب آخره اگه دیر بری شاید نتونی جایی برای نشستن پیدا کنی. گفتم مهم نیست فوقش رو ایوون می‌شینم، مامان گفت سرده پس یه چیز گرم بپوش. ولی زود رفتم و جا بود برای همین رفتم داخل ساختمون. شب قبل تو هال نشسته بودم.اما امشب هال تقریبا پر شده بود. مامان که کمی زودتر از من رفته بود گفت اگه می‌خوای به دیوار تکیه بدی برو تو اتاق کناری بشین، تا جلوی در اتاق کناری رفتم اما پشیمون شدم و دوباره برگشتم تو همون هال یه گوشه‌ی ‌دنج بین دوتا مبل پیدا کردم و نشستم  و وقتی خوابم رو به خاطر آوردم .همون طور زانوهام و گرفته بودم تو بغلم که اون شب تو خوابم گرفته بودم.

پ. ن ٣: شاید این خواب برای خیلی‌ها چیز عادی به نظر برسه، اما برای من خیلی عجیبه با اینکه دنیای رویا و بیداری به عینه شبیه هم نبودن، اما طرح رویا و طرح بیداری خیلی به هم شبیه بودن و تقریبا این اولین بار بود که خوابم تا این حد به واقعیت نزدیک بود...

پ. ن ۴: عزیزجون مادربزرگ پدرم بود.

/ 25 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شازده کوچولو

بهت تسلیت می گم خدارحمتشون کنه روحشون شاد

علیرضا

روحش شاد.

آخرین نسخه یک مرد...

کمی تند بودن رنگ آبی سیر قالب های طرف چپ رو کمتر کنی بهتره ای کاش هدر بیشتر به اسمت نزدیک تر بود تا احساست یعنی یک چیزی تو مایه های همان تنهایی یا همان زیر 50 درجه سانتیگراد الان کمی پس زمینه رنگ نوشته ها رو تیره تر کردی بهتر شده

خانم ام

تسلیت می گم عزیزم حست رو می فهمم وقتی خوابت در حال تعبیر شدنه امیدوارم مورد آخری هم همون بشه که تو می خوای

مریم

واقعا متاسفم امیدوارم روحش شاد باشه خیلی برات ناراحت شدم اما مرگ برای همه هست کاش زودتر منو هم با خودش میبرد چون خیلی خستم برام دعا کن روزها هی سخت تر میشه

شازده کوچولو

وااا چرا کولی بازی در میاری؟ خدا رحمت کنه این مادربزرگ بابات و . ولی خداییش ، من نه ولی بذار بقیه خواننده های وبلاگت خودشون قضاوت کنن آخه توی این دوره و زمونه که دائم اعلامیه فوت یه جوون رو در و دیواره یهو از دوستت بپرسی -حال مادر بزرگت چطوره؟ -خوبه مرسی خونه نیست؟ -نه ، رفته خونه مامانش. - یعنی رفته زیارت اهل قبور؟ - نههههه، واقعا رفته خونه مامانش -مگه مادربزرگت مامان و بابا داره هنوز؟ -آره - !!!!!!!!!!! حالا یتیم شدن مادربزرگت تقصیر منه؟

روبی

تسلیت میگم قلم جونم..روحش شاد...امیدوارم معجزه قشنگت زودتر به وقوع بپیونده[ماچ]

یکی از همین آرش‌ها

من الان دیدم این پستت رو. تسلیت می‌گم. امیدوارم روح پاکش همواره بهت کمک کنه و آرومت کنه. بهمنی‌ها اغلب خواب هاشون تعبیر میشه. چیز عجیبی نیست.

یکی از همین آرش‌ها

راستی نوشتی: "اینکه بفهمم همون عبارات خوابم رو تکرار کردم" عین کدوم عبارات رو تکرار کردی؟