افسانه‌ی نجات دهنده


یه بلوز یقه ایسکی می‌پوشم و روش یه بلوز آستین کوتاه و بعد پالتو و شال و اشارپ و هم می پوشم روشون و گوشگیر سیاهم و هم می‌ذارم روی گوشام  و دستکش سیاهم و روی دستام و وقتی مطمئن می‌شم همه درز‌ها رو خوب پوشوندم و قرار نیست دیگه سرما ازجایی نفوذ کنه راه می‌افتم زیر بارون. دلم این شب‌ها سگ پرسه می‌خواست با تو و این «تو» یک «توی» بی‌هویته، البته خیلی هم بی‌هویت نیست چون می‌تونه یکی از همین چند نفری باشه که این روز‌ها توی ذهنم می‌چرخن. اما حالا که نبود پا‌هام که بودن. پس خودم و به یک سگ پرسه‌ی باحال زیر بارون دعوت کردم، البته نه تنها بلکه با یک جفت پا و یک جفت چشم و یک جفت دستی که اشارپ رو محکم جلوی تنم نگه داشتن و دهنی که گاهی برام ترانه می‌خون ِ وگاهی مرثیه و بارونی که ریز ریز به صورتم می‌خورِ و می‌ذارم تمام صورتم را با بوسه هاش خیس کن.

در این بین چشمام به مردم نگاه می‌کنه به زیر گردن‌شون درست به شاهرگ‌شون و به نوع کشتن‌شون، یک لحظه به خودم میام که دارم به چی فکر می‌کنم و دیگر بهشون نگاه نمی‌کنم. چقدر کشتن انسان‌ها راحته یک ضربه کوچک چاقو درست زیر گردن‌شون و بعد فواره گرم خون و تمام. به همین راحتی یه زندگی از روی زمین محو می‌شه و دیگه اصلا مهم نیست که این آدم هم بچه بودهِ، با چه سختی‌ها و امیدهایی بزرگ شده، زمین خورده، مریض شده، درد کشیده، بازی کرده، عاشق شده و برای زندگیش کلی آرزو‌ها داشته. چقدر زندگی بی‌رحم و مسخره است، چقدر بی‌ارزشه و اونوقت ما به خاطر همچین چیز بی‌ارزش و پوچی این همه غصه می‌خوریم، این همه رنج می‌بریم، این همه دل می‌شکونیم، این همه داغ رو دلا می‌ذاریم و دیگران و با حرفا و کارامون زجر می‌دیم به قلبشون ناخن می‌کشیم و تو همین اثنا یه دفعه، ناغافل مرگ میاد روبرومون، درست روبرومون و زل میزنه تو چشمامون و می‌گه: هی فلانی وقتت تموم شده، باید با من بیای.

 تمام این فکرا و خشونت ها همه تاثیر ۴ تا فیلمیه که ۴ شب پشت‌سرهم دیدم. شاه آرتور، قلمرو بهشت، agora و outlander سه فیلم اول مربوط به جنگ بین ادیان در سالهایی بسیار دور و فیلم چهارم کمی تخیلی و باز هم مربوط به گذشته‌هایی دور و مثل سه تای قبلی با مضمون خون و خونریزی. در این فیلم‌ها کشتن یک انسان از کشتن یک پشه هم راحت‌تر بود و حتی به اندازه اون هم دلیل نمی‌خواست و به راحتی و به  مسخره‌ترین دلایل ممکن آدما رو می‌کشتن.

در این بین، آرتور شخصیت اصلی ِ فیلم اول جمله‌ای گفت که فکرم و خیلی مشغول کرد: «شاید تمام خون‌هایی که ریختم و جان‌هایی که گرفتم مرا به اینجا رسانده» واقعا بعضی از انسان‌ها در طول زندگیشون جون چند تا آدم و می‌گیرن و بعضی‌ها هم مثل ما حتی سر یه مرغ و هم تا آخر زندگیشون نمی‌برن. ( واقعا چه حیف :دی)

و بعضی‌ها به چند انسان جون دوباره می‌بخشن و بعضی‌ها باز هم مثل ما حتی به یه انسان هم نمی‌تونن جون دوباره ببخشن.

چقدر روش زندگی ما‌ها و کیفیت اون با هم نا برابره. چقدر بعضی زندگی‌ها سیاه و بعضی‌ دیگه سفیده و البته که میزان این سفیدی و سیاهی رو هدف و وجدان هر کسی مشخص می‌کنه. مثلا شخصی مثل شاه آرتور با اون همه خون‌هایی که ریخته بود زندگی سفیدی داشته چون برای عدالت جنگیده بود و اگه خونی هم به ناحق اون وسط ریخته بود براش مهم نبود. چون هدف والاتری داشت و نجات مردم بی‌دفاع در راس اهدافش قرار داشت.

چیزی که جالبه اینه که در هر دوره و عصری تو هر دین و آیینی، همیشه جنگ بوده، همیشه آدما می‌مردن، به جرم متفاوت بودن، به جرم عقاید یکسان نداشتن. کشته می‌شدن، به دار آویخته می‌شدن، آتیش زده می‌شدن، سنگسار می‌شدن، چون از راههای مختلف خدارو پرستش می‌کردن. چون یه عده آدم متعصب بدون هیچ رهبر واحدی خودشون حکم صادر می‌کردن و بعد از گذشت کمی زمان فکر می‌کردن که دانای مطلقا و بقیه یه مشت بُز که خودشون نمی‌تونن صلاح خودشون و تشخیص بدن و همیشه باید شوالیه‌هایی شجاع می‌اومدن و مردم بیچاره رو از این همه ظلم و فساد نجات می‌دادن.

دونه‌های بارون همین طوری به صورتم می‌خورن دیگه تقریبا صورتم کرخ شده، راهم و به سمت خونه کج می‌کنم و دیگه به شاهرگ و نیزه و شمشیر و مرگ فکر نمی‌کنم. دوست دارم به نجات دهنده فکر کنم، به شاه آرتور به افسانهٔ شوالیه‌های شجاع، به شوالیه‌هایی که مردم و از ظلم و ستم نجات می‌دن ومطمئنن افسانه مردم سرزمین من هم مثل تمام افسانه‌های قدیمی روزی محقق می‌شه.

بقیه راه رو بدون اینکه به چیزی فکر کنم خودم و‌‌ رها می‌کنم، زیر دستای نوازشگر و خیسی که بی دریغ نوازشم می‌کنن.


--------------------------------


پ. ن1: روز عشق کسی نبود که عاشقش باشم. کسی هم نبود عاشقم باشه. برای همین غروب با دوستا قرار گذاشتیم جمع شیم آموزشگاه زبان ِ رَمیسا. یه ولنتاین کاملا دخترونه متشکل از من و ندا و رَمیسا و شیوا. ماچ و کادوهای امسالم و از سه تا از بهترین دوستای این ده سال اخیرم گرفتم و حسابی خوش گذرونیدم، بعدشم می‌خواستیم خودمون و به جیگرو چنجه دعوت کنیم که کلاس فرانسه رمیسا برنامه‌مون و کنسل کرد. ولی به هرحال همون قدرشم عالی بود و خیلی بهمون خوش گذشت. اصلا امکان نداره ما ۴ نفر یه جا جمع شیم و بهمون خوش نگذره و اخیرا هم آموزشگاه رمیسا باعث شده ما خیلی بیشتر دور هم جمع شیم، البته این روزا خودمون هم کمی نگران شدیم، فقط خدا خودش رحم کنه. یعنی ما با هم باشیم و دست گل به آب ندیم! از محالاته. هی جوونی کجایی که یادت بخیر چه روزها و شبایی داشتیم ما 4 نفر با هم.هـــــــــــــــــــی..


پ. ن2: دوباره بعد یک سال و خورده‌ای انگیزه پیدا کردم و رفتم باشگاه. اما اینبار برخلاف دفعه قبل آخر هر جلسه مجبور می‌شم یک کیلو اسپند برای خودم دود کنم. چرا؟ چون هر دفعه که لابه‌لای ورزش گرسنه‌ام می‌شه تا یه چیزی می‌گیرم دستم و مشغول خوردن می‌شم (مثلا یه کیک زپرتی لاغر مردنی اونم به خاطر اینکه صبحانه نخورده میرم ) یکی یکی از بچه‌های باشگاه میان پیشم و با حسرت نگام می‌کنن و می‌گن تو واقعا اومدی چاق شی؟ !!! چرا می‌خوای هیکل به این قشنگی و تغییر بدی. حیفه نکن تو رو خدا...ومنم  در جواب با یه لبخند پهن بهشون می‌گم نه تو رو خدا شما خودتون و ناراحت نکنین، من اصلا نمی‌خوام چاق شم مگه دیوونه‌ام، فقط می‌خوام بدنسازی کار کنم تا کمی ورزشکاری و عضله‌ای بشم، همین و اونا هم بعد از شنیدن افضات من یه نفس راحت می‌کشن و با خوشحالی می‌رن. خدایا به من رحم کن. حالا نمی‌دونم چشم اینا قرار چاقم کنه یا لاغر ولی به هر حال انتظار منفعت(یعنی کمی چاق شدن) از چشمشون نمی‌تونم داشته باشم.

 

پ. ن3: دیروز کلاس زبان داشتم. بعد از کلاس رَمیسا بیکار بود، زنگ زدیم به شیوا تا سه تایی باهم بریم یکی از این بازارای هفتگی که جدیدا به بازارامون اضافه شده. البته من یکشنبه با مامان یکی دیگه از این بازارا رو رفته بودم و تا می‌تونستم لباس زیر خریده بودم یعنی به قول مامان حتی دست رد به سینه یه فروشنده هم نزده بودم، مهمون مامان بودن هم مزه ای داره که نگو نپرس.

تو بازار دیروز هم هی جلوی خودم ومی‌گرفتم تا وسوسه نشم که چیزی بخرم و فقط تماشا می‌کردم تا اینکه یه جایی در مقابل یکیشون که خیلی راحت و اسپرت به نظر میرسید دیگه نتونستم مقاومت کنم، خر شدم و گفتم این و هم می‌گیرم همین طور که داشتم می‌گرفتمش بلند گفتم: خدایا من و ببخش، یه هویی خانوم فروشنده از خنده ریسه رفت. گفت چرا خدا ببخشتت؟؟ بعد خودش سریع فهمید و گفت: زیاد خریدی؟ گفتم آره و همه با هم خندیدم و همون یه دونه جوازخرید سه تای دیگه شد، حالا باید دعا می‌کردم مادرم هم من و ببخشه چون قرار بود پول اینارو هم اون بده

 

 

 

 


/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آماندا

خیلی گلی . خودت میدونی؟؟[قلب]

فریاد

خیلی خوبه شاد باش و از زندگی لذت ببر که زندگی یعنی همین...

ارتمیس

این روزا خیلی دنبال ی اکیپ جمع کردنم! خوبه که شما جمعین! دوما اینکه همین الان هم هستن ادمایی که موفقیتشون رو برپایه له کردن دیگری بدست میارن! حتما باید خونریزی باشه؟

آماندا

سلام این چند روزه نوشتنت نیومده هنوز؟ [عجله]کجایی پس؟ خوبی؟[ابرو]

selina

ای بابا ! بنویس دیگه خاله ! هی میام با سر می خورم به افسانه ![نیشخند] جیغیله ؟؟؟ این از کجا اومد [خنده]

آماندا

سلام خوبی؟ کجایی دختر نگرانتیم همگی.

زودیاک

درود پستت طولانیه. ببخشید دیگه. در این اوضاع ویرانی و نداشتن وقت شرمنده ام. میام و میخونمت بعدا"[لبخند][بغل][گل]

مريم

از قرار معلوم خيلي با دوستان بهت داره خوش ميگذره اما خب نا مرد به فكر ما هم باش مارو معتاد كردي حالا ميزاريمون تو خماري اين رسمشه نه واقعا اين رسمشه؟

شبح مردان

خیلی خوب وروون می نویسی ، راحت وبی تکلف. خوشم میاد آدمو با خوددرونیت ارتباط میده که این خیلی خوبه

دختر نارنج و ترنج

پرسه های زیر بارون رو دوست دارم اما خب منم همیشه مشکل سرما رو دارم و البته یه گربه که با بارون مشکل داره... قیافه م خیلی خنده دار می شه وقتی که خیس می شم... چند روز قبل داشتم به این فکر می کردم که بعضی آدم ها مثل من میان و میرن، به قول نادر ابراهیمی هیچی نه به این دنیا می دن و نه می گیرن و یکی بگه اصلا برای چی میای؟ یکی هم مثل همین شاه آرتور (فعلا ذکرش بی خطرتره!!!) درسته خیلی خون ریخته اما خیلی کار هم انجام داده... به نظرم زندگی معنیش همون چیزیه که آدمی مثل شاه آرتور یا کورش یا چه گوارا یا... داشتن.. نه اینی که من دارم. شاد باشی همیشه عزیزم..