که چی؟

امروز هم یه جوریم از این حالتم متنفرم. پر از حسِ که چی، که چی هستم. همه چیز به نظرم مسخره میاد. علاقه، دوست داشتن، مهم بودن، اهمیت داشتن....

که چی یکی بیاد دوستت داشته باشه

که چی یکی باشه نازت و بکشه

که چی اصلا یکی باشه تو زندگیت که بهت توجه کنه

آخرش که قراره بمیری پس بود و نبود اینا چه فایده‌ای داره

که چی که برای ذره‌ای دوست داشته شدن چشمت به دستی باشه که دوست نداره از حریم امنش خارج شه

که چی که هزار نفر دوستت داشته باشن و به شیوه خودشون بهت محبت کنن، ولی هیچ کس اون جوری که می‌خوای دوستت نداشته باشه و بهت محبت نکنه

که چی که بتونی کلی روزای خوش برای خودت به وجود بیاری، اما همین که ازشون دور شدی دچار توهم شی که آیا واقعی بودن یا نه

که چی که من الان دارم این همه حرف می‌زنم تو این ذهن صاحاب مرده با خودم

 

کلامی با خدا نوشت :

خدا جون در کل من شانس درست و حسابی ندارم. حالا  شما یه وقت نیای این حرفای مفت ما رو که گاهی تو دلمون زیاد می‌شه و می‌ریزیمشون رو دایره تا سبک شیم و جدی بگیری و  به خاطر این که چی، که چی هامون همین یه ذره امید به زندگیمونو هم ازمون بگیری؟ حالا من حالم این روزا خوب نیست یه کم پرتوقع شدم و لیست خواسته هام زیاد شده ولی شما جدی نگیر. حالم که خوب شه بازهم با این شبای نون و پنیریم که گاهی هست و گاهی نیست میسازم و شکرمیکنم.


/ 1 نظر / 9 بازدید
بهی (دختر خوانده خدا)

همه حرفاتو پس بگیر این خدا خیلی نامرده منتظره که یه شکایتی چیزی بکنی و بعد...از ما گفتن بود